باور بکن این شهر جای زندگی نیست
تا ناخدایانند جای بندگی نیست
این تیر دلها از شقایق سر بریدند
این ها برای آخرت ذلت خریدند
دیندارهای شهر ما در خواب رفتند
اهل نماز و عشق بازی در آب رفتند
دیگر کسی اهل دعا ،اهل صفا نیست
دیگر کسی دنبال مردان خدا نیست
چشمی دگر از ترس داور غرق نم نیست
بی دین و دنیا در شهر کم نیست
هر رادمردی با غم و غصه غرین است
هر اهل دل در شهر ما خانه نشین است
دیوار های شهر را غم گرفته
سجاده ها در خانه هایمان نم گرفته
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 1:37  توسط سناتور
|
مثل نمازو روزه
عشقت توی خونمه
عطر نفس های تو
عزیز تر از جونمه
کویر تشنه تنم
تو خواب بارون توست
پرنده ی نگاه من
اسیر چشمون توست
ببین که بی قرارم همش در انتظارم
برای دیدن تو دیگه طاقت ندارم.

تقدیم به ش.
شب های قدر دارن نزدیک می شند.تو این یه سال چی کار کردیم؟ یا چی
کار می خایم بکنیم در سال بعد و این که چی واسمون پیش می یاد همش
به این شب ها بستگی داره.بیاید همدیگرو فراموش نکنیم.

" به خدا این شهر جای زندگی نیست"
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 1:43  توسط سناتور
|
! دوباره خزون اومد نم نم بارون می زنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم
رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستهای کی و گرفتی زیر بارونای پاییز
می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونای پاییز
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره.
"نه تو هستی نه دیگه بارون از آسمون می باره"
همیشه اونی که دوسش داری ازت دل می کنه. تموم شد.
این پایان قصه بود قصه ای پر از غصه بود . دلم گرفته از اینجا از همه کس .
چی کار باید می کردم یعنی می دونید کاری ازم بر نمیومد آخه دیگه این
آخره کاری من کاره ای نبودم همه چیز به طور اتفاقی پیش اومد تا... .
خواست خدا بود هر چند که خودم هم دخیل بودم. دیگه بوریدم از این روزگار
گرگ صفت ، تو مطلبهای بعدیم حتما خواهم گفت از این زمونه. 
خدا کنه هر جا میره هر جا که هست سلامت و موفق باشه و همیشه آرزوم
بوده که خوشبخت باشه.

دیگه تموم شد.

ا ز کعبه و بت خانه تا مسجدو میخانه مقصود خدا عشق است باقی همه افسانه.
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 2:58  توسط سناتور
|
یه روزی یه روز گاری
حرف بین ما نگاه بود
عشق و نقاشی می کردیم
نقش ما خورشید و ماه بود
بعد از اون واژه نوشتیم
جملمون ستاره چین بود
مثل دریا آبی بودم
معنی زندگی این بود
سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم
کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم.
خوب بعد از چند روز دوری تقریبا یه ماهی دوباره اومدم . هرچند که خیلی خیلی سرم شلوغ
بود و الکی نبود که به روز نمی کردم ولی می اومدم و نظراتم رو می خوندم . راستی ماه
رمضان نزدیکه سعی کنیم بی معرفت از این ماه بزرگ رد نشیم در ضمن یادمون نره واسه
هم دعا کنیم.(به جایی بر نمی خوره).

از کعبه و بت خانه تا مسجد و میخانه
مقصود خدا عشق است باقی همه افسانه
.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 1:49  توسط سناتور
|
من اگه کسی رو داشتم دیگه در به در نبودم
با غم و غربت اندوه دیگه هم سفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمی کردم
تو این حصار پر درد با غمت سر نمی کردم
کولیه ای شب زده بودم پشت گریه صدات کردم
از پسه ایینه اشک تا همیشه نگات کردم
درد عشق معنای مرگ مسلک پاییز و برگ
قصه عشق و حقیقت قصه گل و تگرگ
راستی این روزا شهر عشق خالی ترین شهر خداست
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:29  توسط سناتور
|
زندگی با آدمهاش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون
توی شب صدایی به جز گریه بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو وا نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دل جدا نمی کنه
قصه ماتم من هر چی که بود هر چی که هست
قصه ماتم قلب خسته یه آدم
وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم
از غم وغصه هر چی بگم بازم کمه
" دل می رود ز دستم صاحب دلان خدارا"
تقدیم به همه اونایی که یه جورایی پاگیر شدند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 1:26  توسط سناتور
|
انقدر دوست دارم بشنوی خندت می گیره
تو نگاه می کنی و دلم تو چشمات می میره
انقدر دوست دارم دیوونه بازی می کنم
کلکم شاکی نشو من تو رو راضی می کنم.
"طوفان"
این هم شعری از دوست داشتن.
دیگه تنبلی بعضی ها در من هم اثر گذاشته شرمندتونم. زاستی از همین
الان و از همین جا روز پدر به پدر مهربان و دلسوز همه و مخصوصا خودم تبریک می گم.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 23:54  توسط سناتور
|
کلبه ها فکر حصارن
باغچه ها فکر بهارن
باغبونا فکر بارون
من به فکر قصه گفتن
شب تو فکر راه نورد
نور تو فکر بوف کوره
خاک به فکر ابر دوره
من به فکر دل سپردن
من چه کردم جز نشستن
گریه کردن گریه دیدن
وقتی باغ قصه می سوخت
من چه بودم جز یه خرمن
کار من تقدیس آبه
ناله از دست سرابه
کار تو اما قشنگه
ساختن یه باغ از سنگه
قلب چوپون توی نی بود
دست سرما رنگ می بود
خنده جنس ماه دی بود
من نشستم قصه گفتم
خسته از خفتن تو بودی
عاشق رستن تو بودی
شاعر و روشن تو بودی
من فقط از غصه گفتم
شرمنده اگر می بینید دیر به دیر آپ می کنم آخه سرم خیلی خیلی شلوغه.دعا کنید این تابستون تمام بشه آخه هم گرم و هم نا جور به هم ریختست.


+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 1:41  توسط سناتور
|
لعنت به تو ای روزگار
ای روزگار لعنتی
خسته شدم از این سکوت
از این شعر های نفرتی
تا کی غم و گریه و شکستن بغض صدام
تا کی باید سیا باشه قشنگی عشق های ما
شرمنده از همتون که دیر آمدم .خداییش خیلی خیلی سرم شلوغ بود.ترم تابستونه اووووو دیگه دردسر های خاص خودش . راستی بابا چه مملکتی داریم ما؟!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 0:52  توسط سناتور
|
منم این خسته دل درمانده
به تو بیگانه پناه آورده
منم آن از همه دنیا رانده
در رهت هستی خود گم کرده
از ته کوچه مرا می بینی
می شناسی ام و در می بندی
شاید ای با غم من بیگانه
بر من از پنجره ای می خندی
با تو حرفی دارد دل خسته و بیمارم
جز تو ای دور از من از همه بیزارم
آره خوب همیشه اونی که دوسش داری قلبتو می شکونه ولی نه هیچ وقت
نامید نباش. این و ماسه خودم نمی گم ولی...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 2:13  توسط سناتور
|